رضا قليخان هدايت

1507

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بگرسيوز اندر همىبنگريد * به دو گفت و لب را بدندان گزيد كه بدبخت را زنده بردار كن * وزو نيز با من مگردان سخن كشيدندش از پيش افراسياب * دل از درد خسته دو ديده پرآب كننده همىكند جاى درخت * پديد آمد از دور پيران ز بخت بتورانيان گفت كاين دار چيست * مر اين دار را بسته از بهر كيست بزد اسب و آمد سوى بيژنا * جگر خسته ديدش برهنه‌تنا همه داستان بيژن او را بگفت * چنان چون رسيدش ز بدخواه جفت بكاخ اندرآمد پرستاروش * بر شاه با دست كرده بكش كه جاويد بادا ترا تخت جاى * نيابد جز از تخت تو بخت جاى مكش گفتمت پور كاووس را * كه دشمن كنى رستم و طوس را بكشتى بخيره سياووش را * بزهر اندر آميختى نوش را بر آرامگه كينه‌جويى همى * گل زهر خيره ببويى همى ز نو كينه را خواستار آورى * درخت بلا را ببار آورى به از تو نداند كسى گيو را * نهنگ‌دژم رستم نيو را و گودرز كشواد پولاد چنگ * كه ايدر ز بهر نبيره بجنگ چو برزد بر آن آتش تيز آب * چنين پاسخش داد افراسياب كه بيژن نبينى كه با من چه كرد * بتوران و ايران شدم روىزرد كزين ننگ تا جاودان بردرم * بخندد همى لشكر و كشورم همان آفرين كرد پيران بدوى * كه اى شاه نيك‌اختر راست‌گوى بزندان تو هركه او بسته ماند * دگر نامهء زندگى برنخواند ببند گرانش همىدار و چاه * كه بىبهره گردد ز خورشيد و ماه ز سر تا به پايش بآهن ببست * به رومى ميان و بزنجير دست نگونش بچاه اندر انداختند * سر چاه را سنگ برساختند بياورد گرسيوز آن لشكرش * از آنجا بايوان آن دخترش همه گنج و كويش بتاراج داد * ازو بدره بستد بمحتاج داد